|
تلخ مثل قهوه ، مثل من
.................... ته مانده ی آخرین قهوه ام من ، فالم را بخوان برایم ....................
|
دل مرده ام قبول ، ولی ای مسیح من
یک جـــــــمعه هم زیارت اهل قبور کن ..................................
.......... ..... ......... [ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 18:32 ] [ بی نام ]
[ ]
تو عشــــــــــــــــــــــق من شده ای من فریـــــــــــــــــــــــــــب خوردم باز ! پی نوشت : فعلا همین [ سه شنبه 8 فروردین1391 ] [ 12:17 ] [ بی نام ]
[ ]
بانو در اینجا
« ؟ » پی نوشت : روزها ، شب ها ، لحظه به لحظه ، حسرت میخورم به همه ی آنچه بودم و از دستم رفت کاش می شد مصداق خط آخر باشم .. کاش می شد .. کاش می شد من کم کم دارم از خودم متنفر می شوم و برای ای کاش ها خیلی دیر شده خیلی دیر
بینام 90/12/18 [ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 17:56 ] [ بی نام ]
[ ]
وقتی ساعت از نیمه شب گذشته حوالی کوچه ای تاریک و باریک که ختم می شود به خانه ای و اتاقی بی چراغ...... تصور کن دختری را... زانو بغل گرفته به گوشه ای سرش پر از پریشانی دلش خالی از عشق های پوشالی
ادامه مطلب [ شنبه 15 بهمن1390 ] [ 22:13 ] [ بی نام ]
[ ]
تلخی هايی که به کام اطرافیانم می ریزم ، پی نوشت : منی که هستم ..... خدآیی که نیست! تویی که دوری [مثل خودم از من...مثل خودم از همه...مثل همه از من] ... یک فنجان قهوه تلخ موسیقی ؛؛؛ با یک دنیا خاطراتی که کاش ساخته نمی شدند تنهااااا چيز هايی هستند كه حـــــــــقیقت دارندددددددد ! بینام 90/11/02
[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 11:6 ] [ بی نام ]
[ ]
باور کن دست خودم نیست اگر مدام از « تو » می نویسم چشمانم را که می بندم تمام قد می بینمت که ایستاده ای رو به رویِ من و خیره شده ای در چشمان سیاهم شاید سهم من از « تو » همین رویاها باشد مثل سهم من از« آآآآآآزادی » که همیشه در بند بودن است و مثل سهم من از « عاشــــــــــــقی » که همیشه تنهایی ست باور کن دست من نیست این سزنوشت تلخ من همیشه با چشمان بسته شعر گفته ام و و تو همیشه در خیالم زندگی کرده ای !!! نوشتن ندارد این حرفها . . . اصلا تلخی را که نمی توان نوشت تلخی را باید چشید و یا شاید در کافه ای سرد با قهوه ای گرم نوشید !! باور کن تمام معادلات ریاضی زیر سوال می روند وقتی یک لحظه نبودنت بیشتر است حتی از تمام سالهایی که تا کنون زیسته ام شده ام شبیه یک علامت سوال برای زندگی کاش بودی و جواب ِ دنیا را می دادی من مدت هاست که با خودم هم قهر کرده ام . . . ! بینام 90/10/16 [ جمعه 16 دی1390 ] [ 22:2 ] [ بی نام ]
[ ]
به اینجا که رسیدم
حالا که من عاشقت شدم حالا که مرا لیلی تر مجنون کردی حالا که حرف از رفتن می زنی فرقی ندارد برای من مردی باشی در آستانه ی 45 سالگی یا جوانی 20 ساله ! این طرفی یا آن طرفی ، آبی یا قرمز ارزشی یا سبز ندار اینجا.. چیزی نگو فقط راهت را بگیر و برو من___ به بهانه های رنگارنگ ِ تمام ِ مرد های این سرزمین عادت کرده ام ! خودم و دردهایم را یکجا جمع و جوور که کنم خلاصه اش می شود همین ! همین که هنوز کسی نتوانسته در دریای ِ مواج احساساتم غرق شود و یا شاید مروارید ِ دلم را صید کند ! 90/10/09 بینام
[ جمعه 9 دی1390 ] [ 4:5 ] [ بی نام ]
[ ]
برای فرهادی می نویسم که سالهاست تیشه از دستش افتاده و نگاهش خیره مانده به دخترکانی که زیر آسمان کبود این شهر بازی
می كنند با عشــــــــــق !!!!
بینام 90/10/06 [ سه شنبه 6 دی1390 ] [ 23:44 ] [ بی نام ]
[ ]
یلدااااااااا را باید بوسید و کنار گذاشت وقتی لیلی ها تمام شب را بیدارند و شمعدانی ها را بو می کِشند !!!! یلدا را باید فراموش کرد!!! این طولانی ترین تاریکی که همیشه در تنهایی ام غوطه ور می شد و دوست می داشتمش !! روز تولد ِ من باید طولانی ترین شب ِ سال باشد و من متولد عمیق ترین تاریکی ... از من نپرسید چرا تمام نقاشی هایم سیاه و سفید است یا چرا تلخ می نویسم !! کاش مُردنم دستِ خودم بود به انتقام تولدی که بالهایم را سوزاند به انتقام همه ی تابستانهایی که سرد گذشت به انتقام تمام شبهایی که با چشمهای باز خوابیدم !! به انتقام تمام انتظارها ..تمام ناکامی هاااااا .. تمام ِ این لبخند های تلخ و این بغض های کهنه...... من خسته ام ... خسته و نوک انگشتهایم از سرما یخ زده و اشکهایم سالهاست قندیل بسته ! انگار تمام زنهای دنیاا از یک شکست عاشقانه بر میگردند و تمام مردها زبان شعر را می فهمند و تو... تو به من نگاه کن تو مرا خوووووووب می شناسی ،تو جدید نیستی تو مرا دیده ای سالها بعد شاید در کافه ای که من هنوز نرفته ام یا سالها پیش در ایستگاهی که امشب ایستاده بودم !!!!!!! من مطمئنم هزاران بار دیده ای مرا و هزاران بار نشناخته امت ... هزاران بار دیده ام تو را.. چشم در چشم و هزازان بار نشناخته ای ام
بینام 90/09/30 [ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 0:31 ] [ بی نام ]
[ ]
حال دیگری دارم گرفته ام... بی جان.... خسته.... آشفته...سیر از این
دنیا ی ...
سیل اشک روان کرد و فرمود پسرجانم : پس از تو اف بردنيا...
تیری به سینه اش زدند.. بر زمین افتاد و فریاد برآورد : بردار مرا دریاب
در حالی که می غرید و می گريست
مثل رقیه... مثل رباب
بینام 90/09/17 [ پنجشنبه 17 آذر1390 ] [ 0:19 ] [ بی نام ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |